






تو از راه مي رسي! درست هنگامي كه دود ستم ها، جهان را سيه چرده و چركين كرده باشد..
تو از راه مي رسي! درست هنگامي كه قبيله ي قبله، قلب هاي خويش را بر كف دست نهاده و پيش كش راه تو نمايند..
تو از راه مي رسي! درست هنگامي كه دنيا، دستش را به سوي آمدن تو دراز كرده باشد..
تو از راه مي رسي! درست هنگامي كه هلهله ي همه ي مشتاقان و فرياد همه ي مستضعفان، نويد آمدنت را فرياد كنند..
تو از راه مي رسي! درست هنگامي كه گنداب فساد و ستم و تبعيض و ناروايي، چهار سوي عالم را فرا گرفته باشد و همه ي دل ها و ديده ها، مشتاقانه تو را بطلبند!
آه! كه اگر مي دانستم كجايي، خويشتن خويش را به رداي سبز و آسماني ات مي آويختم، از ديده، سرشك شادي مي ريختم و به هيچ روي دامانت را از دست نمي نهادم!
آري، اي مولا! اگر يك بار، تنها يك بار تو را ببينم، از شادماني بال در مي آورم، پرواز مي كنم و در هر فرصتي با خداي يگانه راز و نياز مي كنم تا مرا شايسته ي آن گرداند كه همواره از فيض حضور و وجود مقدس تو، سرشار باشم..
اگر يك بار، تنها يك بار، تو را ببينم، عاجزانه از خداوند مي طلبم كه نعمت رويت خورشيد را، حتي لحظه اي از من نگيرد..

بارالها! چگونه باور كنم؟ نبودنش را وقتي كه محبت دستي نوازشگر در تار و پود وجودم ريشه مي دواند..
چگونه باور كنم؟ سكوت درياي چشمهايم را وقتي كه قايق مهربانيش بي ناخدا در اوج آسمانها به پيش مي رود..
آدينه كه مي شود! قاصدكهاي دلم را روانه ی آستان دوست مي كنم تا پيام آور حضور صدفي باشد كه يازده مروايد سبز را با خود به همراه دارد..
وقتي كسي نيست كه درد آشنايم باشد، فرشته اي پيدا مي شود تا در خلوت شبهاي تار، تسلي بخش خاطرم باشد..
هنوز ستاره اي بي نورم كه در انتظار شعاعي از خورشيد لحظه شماري مي كنم..
كويري در انتظار آبم و حتي درياي اشكهايم، كوير تف زده ی وجودم را سيراب نمي كند..
از ستارگان آسمان سراغ مي گيرم و چون پرنده اي عاشق، گمگشته ام را در ميان فرشتگان آسمان مي جويم..
با من بگو! چگونه از رويش ياس ها بگويم؟ وقتي كه نرگسي هاي چشمم در انتظار آمدنت سوسو مي زنند..
هر شب با ياد تو به خواب مي روم و صبح در انتظار ...
مي دانم كه مي آيي و غبار غم و اندوه هزاران ساله را از قلبهاي خسته مان مي زدايي و اشكهاي زلالمان را از گونه هايمان بر مي چيني..
مي آيي و ضريح گمشده ی ياسي كبود را نشانمان ميدهي و مسيح مريم را با خويش همراه مي سازي..
مي آيي و صندوقچه ی موسي را برايمان مي گشايي و آنگاه در كنار كعبه ی عشاق سر بر آستان بندگي خدايي مي سايي كه آمدنت را به منتظران و مستضعفان جهان وعده داده بود..
مي آيي و در فراسوي نگاه منتظرمان، قلبهاي كوچك و اميدوارمان را به هم پيوند ميدهي و آن روز، روز شادي چشمهاي منتظري است كه عاشقانه مي گريند و به سويت بال و پر مي گشايند..
تازه های فناوری